پایگاه خبری تحلیلی صبح تهران | sobheterhan.com

شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹ - 2020 December 05
آخرین اخبار
كدخبر: ۱۲۳۴۷۷
تاريخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۹۹ - ۱۹:۲۷
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
شعبان رفایی، پاسدار و محافظ امام (ره) :
فرهنگسرای امام(ره) در سال جاری، در یکی از اصلی ترین رویکردهایش در برنامه‌ای با عنوان «انعکاس» در گفتگوهایی تصویری به واکاوی «تاریخ شفاهی امام» می‌پردازد.

 شعبان رفایی یک از اشخاصی است که از سال‌های نخست حضور امام خمینی (ره) در جماران به عنوان پاسدار ایشان مشغول بوده است.

آیا فکر می کردید روزی پاسدار امام شوید؟

من زمان قبل از انقلاب و تظاهرت با پدرم که صحبت می کردم می گفتم اگه امام ان شاالله ایران بیاید من یک چند وقتی در منزل امام می روم. پدرم گفت  اگه امام بیاد ایران هیچ وقت تورا راه نمی دهند. همان جا انگار خدا داشت آرزوی منو می نوشت. پدر من مغازه دار بود و روبروی مغازمان ژاندارمری بود و چون چند تا از ژاندارم ها  با  پدر من آشنا بودند و از مغازه ما نسیه می بردند گفتند که ما میتوانیم کاری کنیم که پسرت سربازی نرود، اما من سربازی رفتم. بعد رفتیم قم و عضو کمیته شدیم و چون ما آموزش سربازی دیده بودیم کار کمیته برای ما راحت بود با اینکه سخت بود اما کارهاش برای ما راحت بود. یک روزی گفتم بچه ها من می خواهم امام رو ببینم ولی هیج کس اهمیت نمی داد، تا روزی که یک عزیزی آمد همان زمان آماده باش گفتند که چند تا نیرو می خواهیم برای اقامت گاه امام. رفتیم ملاقات امام. من فقط شیفته امام بودم و به امام نگاه می کردم. حاج مصطفی رنجبر از اون قدیمی های قم بود به من گفت از این به بعد  مواظب امام باش. گفتم چشم تا اخر عمرم.

از اولین باری که امام را دیدید بگویید!

 محو تماشای امام بودم و لذت می بردم. ملاقات که تمام شد آقایی بود به نام دخانچی اومد به فرمانده ما – شهید احمد کاظمی- گفت من چند تا نیرو می خواهم ایشان هم گفت انتخاب کن هر چند تا می خواهید.  با خودگفتم هیچ جایی  بهتر از خدمت به  امام نیست. وقتی برای اولین بار رفتیم بیت امام اکثر دوستان سرباز بودند. زمانی که خدمتشون تموم می شد خدمت امام می رسیدند تا با امام خداحافظی کنند. امام  می فرمود برای چی؟ گفتند خدمتمان تمام شده امام فرمود خدمت تمام شدنی نیست گفتند ما سرباز بودیم و سربازیمان تمام شده. امام فرمودند شما تا هستید باید سرباز باشید.

خاطره ای از مراعات مردم از سوی امام در ذهن دارید؟

امام هفته ای یک بار می رفتند مدرسه فیضیه قم. بعضی از شبها هم می رفتند خونه علما و آشناهایشان. یک مسیربود ثابت که ازآنجا می رفتند یک بار از یک مسیر دیگر می خواستند بروند به اصطلاح میخواستند حفاظت رو رعایت کنند که مشکل پیش نیاید. امام میزد روی داشبورت فرمود چرا از این طرف می روید. گفتند می خواهیم از یه جای دیگر برویم امام فرمودند مردم منتظرند از همین مسیر بروید. دیدم که امام چقدر مراقب مردم و به فکر مردم هستند و دوست داشتند مردم را.

چه شد به تهران و جماران آمدید؟

امام بیماری قلبی گرفت. آمدند بیمارستان قلب شهید رجایی. من یک دوستی داشتم خواهش کردم منو بفرستید بیمارستان امام و منو فرستادند اونجا.  آمدیم بیمارستان قلب و بعد آمدیم خیابان دربند ... بعد آمدیم جماران و دیدیم مردم اسپند دود کردند آب پاشی کردند. یک صفایی داشت. خیلی خوشحال  بودند. بوی اسپند وگلاب و عطر، امام را گذاشتیم داخل خانه و برگشتیم چون ما سپاه قم بودیم. رفتیم آموزش پادگان امام علی و چند وقتی آنجا بودیم و دوباره خدمت امام رسیدیم.  

برخورد امام با رزمندگان چگونه بود؟

 اکثر رزمندگانی که خدمت امام می رسیدند. می گفتند آقا دعا کنید ما شهید بشویم . امام لبخند می زدند می گفتند انشاله پیروز باشید.   این جملات اکثر تکرار می شد. حتی شوهر خواهرم خطبه عقدشان را امام خواندند.  اون لحظه گفتند آقا دعا کن ما شهید بشویم و امام لبخندی زد و گفتند انشالله پیروز بشوید. چند وقت بعد از ازدواجشان ایشان شهید شدند.

از بازرسی هایی که در دیدار با امام انجام می دادید خاطره ای دارید؟

خدا رحمت کند شهید صیاد شیرازی هم که آمدند خدمت امام قران را در می آوردند می بوسیدند می گذاشتند کنار. اسلحه را می گذاشتند  زمین و همینطور می ایستادند که ما بازرسی شان کنیم. ما شرمنده می شدیم که باید ایشان را بگردیم می گشتیم و ایشان می رفتند داخل برای ملاقات. یک بار من به دوستان گفتم که شهید لاجوردی را نگردند. خوب خیلی ها دوست داشتند بازرسی نشوند افتخاری بود برایشان. ولی ایشان برگشتند و به دوستان گفتن چرا نگشتید به من اشاره کردند گفتند ایشان گفته اند. آقای لاجوردی جذبه خاصی داشت گفت بهت دستور می دهم که من را  بگردید. حتی کفش هایش در آورد می گفت کفشم را  هم بگردید.

ساده زیستی امام چگونه باعث شگفتی دیدارکنندگان می شد؟

یک بار فقط گرباچف خدمت امام رسید من داخل حیاط بودم. مسئول تشریفاتش آمد سمت من پرسید وسایل ها رو کجا بگذاریم، پالتو و  کلاه داشتند. گفتنم ما جایی برای وسایل در نظر نگرفته ایم. رفتم پیش فرمانده مان منتقل کردم ، گفتند بهشان بگویید ما همیشه هر جا می رویم این لباسمان همیشه همراهمان به سر  و دوشمان هست.                                          

بعدها که رفتیم سعد آباد برای حفاظت در ورودی کاخ که وارد می شویم دو طرفش دو تا اتاق  داشت. چوب لباسی  و آینه و... اینها منتظر یک همچین جایی بودند که وارد خانه امام می شوند بتوانند لباسهایشان رادر اتاق مخصوص بگذارند. امام از ساده زیستی دفتر و بیت امام انگشت به دهان می گزیدند.

چه خیصیه فردی دیگری از امام به چشم دیدید؟

نظمشان و احترام به دیگران و نورانی بودن و جذبه شان. مشخص بود  راس ساعت 8 زمانی که مردم می آمدند برای ملاقات حضوری. حتی یک ثانیه هم تاخیر نداشتند. یادم هست  شهید مدنی می خواست همراه امام از منزل بروند وارد حسینه.  امام از ایشان خواهش می کردند  وارد شوند و ایشان از امام که  زودتر بروند داخل حسینیه. یک بار هم یکی از علمای آفریقا آمد حسینه. همینطور که خانه امام را نگاه می کرد می گفت شبیه رسول... شبیه رسول الله و چند بار تکرار کرد. برخی دوست داشتند ببینند بیت امام چگونه است. معلوم بود برای تحقیق می آمدند. ما بازرسی شان می کردیم می رفتند بالا. یکی از آنها گریه می کرد، اشک می ریخت: «آقا به ما دروغ گفتند. به ما دروغ می گفتند خانه امام شبیه کاخ هست».

آیا هر کسی از مردم عادی می توانست امام را  به راحتی  دیدار کند؟

یک روز  دانشجویی با ماشینش به  دختر من زد. بنده خدا فکر کرده بود الان یک پاسدار میاید و دستگیرش می کنند. خوشحال شد که ما موضع گیری نکردیم. به منشی داشتم آدرس جماران  را می گفتم. گفت کارت چیست، گفتم پاسدار امام (ره). پزشک  دیگر اصلا یادش رفته بود که بچه من  بیمار است. گفتم اگر خواستید می توانید امام را ببینید. با تعجب  گفتند مگه امام ملاقات هم دارد؟

گفت من هم می توانم امام را ببینم گفتم بله. گفت من اینجوری (مانتویی بود) می توانم، گفتم بله. وقت گرفت و آمد. امام را ملاقات کردند و خیلی خوشحال بودند. باور نمی کردند که می شود امام را دید به این راحتی.

send بازدید از صفحه اول
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
Bookmark and Share
* نام:
ايميل:
* نظر: